|
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج
|
به نام خدا.
با سلام خدمت همه ی شما دوستان گرامی بنده
امتحانات میان ترم با شدت هر چه تمام شروع شد و با بی رحمی تمامتر به پایان رسید. شرمنده از تاخیر به روز رسانی این وبلاگ؛
در این پست تصمیم گرفتم تا یکی از شعرای فرانسوی را که به اشعارش خیلی علاقه دارم را معرفی کنم، او کسی نیست جز (( ژرار دو نروال))
نام حقیقی او ژرار لابرونی است. نروال عنوان محلی بود متعلق به خانواده ی ژرار.
نروال کودکی شاد و شاعرانه ی خود را در این ملک خانوادگی(( ایل دوفرانس))
گذرانیده است. او در قصه هایی چون (( دختران آتش))، (( سیلوی)) و (( اورلیا))
از چشم انداز های شاد، تاریخ و مردم آن جا یاد کرده است. او که در پاریس زاده شده
بود کودکی خود را در نواحی دلکش ((والوآ)) گذراند زیرا پدرش طبیب ارتش ناپلئونی
بود و همواره به ماموریت می رفت. او پس از مرگ مادرش در نوجوانی، در دبیرستان
شارلمانی پاریس به تحصیل پرداخت و در آنجا بود که با تئوفیل گوتیه آشنا شد. وی
به زودی به سوی شعر روی آورد و نخست به تقلید شاعران نامدار زمان خود پرداخت
و به ویکتور هوگو معرفی شد، نروال که رفته رفته جوانی محبوب و سرشناس شده
بود با تئوفیل گوتیه و چند تن دیگر انجمنی ادبی بنیاد نهاد که برنامه اش آزادی و
شبگردی بود. گوتیه در مورد نروال گفته است: (( نروال از حیث نژادی ، خلق و خو و
روحیه، فرانسوی تر از هر شاعر زمان خویش است)). اعضای این انجمن مجالسی
رقص تشکیل می دادند و به شبگردی می پرداختند و از این رهگذر خشم اعیان و
اشراف را بر می انگیختند.گروهی از جوانان مجنون صفت به این شیوه، در پی تسخیر
زندگی بر آمدند اما از همان زمان روحیه ی نروال با دیگران تفاوتی آشکار داشت:
گاه به شیرینی و دل پذیری ساعاتی چند لب به سخن می گشود و همه به او گوش
فرا می دادند و گاهی نیز پا به گریز می نهاد و خاموشی بر می گزید. در همین
احوال به ترجمه ی آثار شاعران آلمانی پرداخت و فاوست را به فرانسوی ترجمه کرد
و معروف است که گوته با خواندن آن گفته بود:(( هنوز هم در فرانسه نوابغی وجود
دارند)).
نروال در جوانی مدت ها در همه ی کشور های اروپایی و شرقی گشت . می گویند:
(( شبی شاعر در پی یک ستاره به راه افتاد و جامه هایش را یک به یک در آورد و به
سوی شرق راهپیمایی آغاز کرد)) . نروال در یکی از شب گردی های خود بازداشت
شد، او را به بیمارستان اعصاب فرستادند و ۸ ماه در آنجا بستری شد، همین که از
آنجا رها شد از راه مالت به دیدار قاهره ، بیروت و قسطنطنیه شتافت و زیارت
شاعرانه ی شرق را به جای آورد . در بازگشت به زندگی ادبی پرداخت و یاد بود های
آغاز جوای خود را نگاشت.
اما مدتی بعد یک بار دیگر توهم بر زندگی اش چیره گشت و در بیمارستان بستری
گردید و کارش به جنون کشید ولی در همین زمان شاهکار های ادبی اش را نگاشت
چون از بیمارستان بیرون آمد دیگر دستگیری اش دشوار شد، تهیدست گردید و به
شب گردی هایش اضافه شد. در بامداد ۲۶ ژانویه(بهمن ماه) ۱۸۵۶ در یکی از کوچه
های تاریک و آلوده ی کنار سن دوستانش پیکر بیجان او را به ریسمان آویخته دیدند.
برگ هایی از کتاب خطی در جیبش دیده می شد که نسخه ی (( اورلیا)) بود که
شاعر ضمن توهمات ماورای زمینی، افسانه ی زندگی و مرگ خود را در آن ثبت
کرده بود.
نروال می گوید : هنر شاعری همانند الهه ای با گقتار دلنشین به درونم راه یافت و
چون پیشگوی معبد دلف با ناله های دردمندانه از آن گریخت. منظور او از این سخن
شاعرانه دوگانگی الهام اوست. چرا که در شعر او دو جنبه ی دلپذیری و دردمندی
به هم آمیخته است. نروال در شمار شاعران رومانتیک فرانسه است.
اما نروال با ادبیات ایران پیوستگی عجیبی دارد. او تحت تاثیر دیوان شرقی گوته به
شرق و از جمله ایران دلبستگی پیدا کرد. اورلیا اثر او را (( همزاد غربی بوف کور
هدایت می دانند)) که او آن را یک قرن پیش از بوف کور نوشته است. چنانکه
می گویند هدایت بعد از خواندن اورلیا به یکی از دوستان فرانسوی اش گفت:
(( اگر این کتاب را پیش تر خوانده بودم بوف کور را نمی نوشتم)).
نروال شعری دارد به عنوان توقف گاه که پس از خواندن آن ناخود آگاه این بیت از حافظ
به ذهنمان خطور می کند:
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها
و یا در انتهای شعر (( بر سنگ مزار )) اش می خوانیم:(( ..... اما با جانی سرخوش
رخت از این جهان بر می بست و می گفت:
چرا آمده بودم))
که به یاد حضرت مولانا می افتیم که می فرمود: (( به کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود))
اما در پایان چند شعر از نروال:
توقف گاه
در سفر مسافران درنگ می کنند و از مرکب فرود می آیند.
سپس در فاصله ی دو منزل
فارق از اسبان و از جاده و از تازیانه ها
با چشمی خسته از تماشا و جسمی کرخ، بی قصد معین، به گشت می پردازند.
ناگهان دره ای نمناک و پوشیده از یاس های وحشی پدیدار می شود
ونیز جویباری که در میان سپیدار ها زمزمه می کند
با دیدن آن ـ جاده و هیاهویش ـ به زودی از یاد می رود.
مسافران در میان سبزه ها می خوابند
و زمزمه ی زیستن خویش را به گوش می شنوند و از عطر قصیل
به دلخواه سرمست می شوند.
و بی آنکه در اندیشه ی چیزی باشند به آسمان ها می نگرند.
اما دریغ که به ناگاه صدایی فریاد می زند:
آقایان (( بفرمایید سوار شوید!))
قسمتی از شعر محروم؛
من آن مرد زیبای تیره روزم
زن مرده ی بی قرار
شاهزاده ی برج ویران.
تنها ستاره ام خاموش گشته
و چنگ ستاره نشانم،
به آفتاب سیاه ی اندوه مزین گردیده است.
تا بعد...
در پناه خداوند متعال
یا مولا علی