تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج

"هواللطیف"
تابستان،
از راه رسید
با تب تند رسیدن.
در تن گرم زمین
خون شد و،
از شاخه های سبز بیتاب،
بر بستر نرم خاک،
فرو افتاد.
کدام دست
منتظر چیدن است؟
کدام روح مشتاق
در جستجوی چشیدن است؟
میوه ی وصال،
این تداعیِ
حساس ترین حس ناشناخته،
این نگاه جستجوگر،
این روح بی قرار
در جان لبریز شده را
چه کسی
از شاخه های بیتاب
می چیند؟
سهم کدام روح عاشق است و
قسمت کدام دست نوازشگر؟
و،
پاداش کدام انتظار خواهش؟
سلام بر خداوند
سلام بر عشق
سلام برساکنان سر زمین خیال انگیز...

 


در پست قبلی مبحثی را مطرح کردم با عنوان نومینالیسم،...که دستاوردی جدید از پژوهشهای ادبی غرب است که به تازگی و به

 

 خصوص با آثار مدرن جای پایی در هنر و ادبیات ایران پیدا کرده است،البته از آنجا که این مکتب هنوز در غرب به تکامل نرسیده است

 

لذا نباید انتظار داشت که آثار قوی و تامل برانگیزی از آن در نویسندگان و هنرمندان ایرانی


سراغ گرفت. اما رگه هایی از آن در برخی آثار پست مدرن مشاهده شده که امید می رود به مرور زمان آثار قوی


تری را شاهد باشیم. و اما ادامه ی مقاله...


مشکلات سنتی با نومینالیسم:


مباحثی که فورستر و کورنر مطرح کردند و موجب ایجاد و گسترش آثار نومینالیتسی همچون آثار پارناسین ها شد،


مطالب بسیاری در آن آثار ارائه دادند. این مباحث تاکید می کنند که هر معرفت شناسی ماندگاری باید بتواند معرفت


و شناخت هنری را تبیین کند و نیز با بهترین تئوری معرفت علمی و ادبی سازگار باشد. در نتیجه ی این تاکید، تمام


این مباحث نیازمند پذیرش شکلی از معرفت شناسی طبیعی است. آن ها بر این نکته تاکید می ورزند که هر گونه


تفسیر مقبولی از معرفت باید (حد اقل بطور مقدماتی) بر آنچه ما نمونه های عالی معرفت می دانیم ، مبتنی باشد؛


یعنی آن تفسیر بر مواردی استوار باشد که ما مدعی هستیم درباره ی آن ها اطلاعاتی داریم، صرفاً به این دلیل که

 


می توان سلسله ی علّی مناسبی را در آن ها یافت.


در نتیجه به نظر می رسد در ارتباط با شعر بی درنگ دو شق ظاهر می شود:


یا باید نومینالیسم را پذیرفت( و در نتیجه از مشکلات معرفت شناسی سنتی ارسطو گرایی اجنتاب کرد) یا باید شکلی از رئالیسم را قبول

 

 کرد( در عین حال باید از تفسیری از معرفت هنری و ادبی دفاع کرد که با مدخلیت آثار


شعری در درون سلسله ی علّی سازگار باشد).


از این دو شق، ظاهراً گزینه ی نومینالیستی است که در درجه ی اول ترجیح داده می شود. گذشته از این، آثار


هنری(شعری) به طور سنتی وجود هایی تلقی می شوند که خارج از زمان و مکان اند و لذا از نظر علّی بی خاصیت


هستند. با علم به این مطلب ، تفسیر های نومینالیستی بدیهی به نظر می رسند . با این حال ، آثاری مانند آثار


پارناسین ها به دلیل نتایج غیر شهودی و نارسایی های فنی مورد انتقاد واقع شده اند؛ برای مثال در خصوص


گزینه ی دوم اغلب به این نکته اشاره می شود که استفاده از اصول منطق هنری که پارناسین ها بیان می کنند،


حاوی ساختار هایی است که با تصور های نومینالیستی سازگار نیست و حتی اگر آن ها را بپذیریم ، معلوم نیست


که بتوان تمام آثار هنری با شعریت محض را در این نوع باز سازی تحصیل کرد.


برای مثال ، در مورد گزینه ی اول می توان به این مطلب اشاره کرد که اگر این ادعای پارناسین ها درست باشد که


زیبایی های شعری ما بازاء ندارند و لذا گرچه زیبایی ها و هنر های شعری ( زیبایی هایی که آثار شعری را می شناسانند) مفیدند ، اغلی

 

کاذب اند، آن گاه جملاتی ادبی و هنری از قبیل :


1) ما خرگوش های کوچکیم، از کتاب و قلم بی خبریم و از مال دنیا نعلینی به پا داریم که طبیعت به ما بخشیده است( خرگوش ها ، اثر

 

دوبانویل). هر چند عموماً صادق به نظر می رسند ، ولی کاذب هستند . همین طور جملاتی از قبیل:


2)تنها گندم های بزرگ رسیده، بسان دریای زرین ، بی اعتنا به خواب در کرانه ی افق لمیده اند و ...( ظهر ، اثر کنت دولیل). گرچه

 

عموماً کاذب به نظر می رسند، ولی صادق اند.


در مورد 1 اگر صادق باشد که ما خرگوش های کوچکیم ، از تز استلزام ( یعنی تزی که متضمن صدق باشد) چنین بر می آید که ما

 

خرگوش های کوچکیم جمله ی ادبی هنری صادق است، ولی پارناسین آن را انکار می کند. در مورد 2 چنین نتیجه می شود که « تناه

 

گندم های بزرگ رسیده...» صادق است؛ زیرا به نظر پارناسین ، گندم بزرگ رسیده ای اصلاً وجود ندارد!


گذشته از این ها حتی اگر پاسخی به این دو اشکال وجود داشته باشد ، معلوم نیست که نومینالیسم هنری و ادبی بتواند پاسخ گوی اشکالات

 

مشهودی باشد که بر نومینالیسم سنتی وارد شده، چه رسد به دعاوی معضل فورستر . ظاهراً اشکالات سنتی به نومینالیسم از آن حیث که

 

به کلیات وارد می شود به همان اندازه ی برنامه های نومینالیستی معصر در ادبیات اثر گذاشته است. به طور مثال این جمله ی ادبی

 

شاعرانه را در نظر بگیرید:


3) در آن نزدیک ، چند گاو سپید که میان علف ها خُسپیده اند آرام آرام بر غبغب های ضخیم خود لیزابه می روند با چشمان خمار و

 

مغرور ، رویای درونی خود را که هیچ گاه به پایان نمی رسد دنبال می کنند . چنین جمله ای قاعدتاً یک جمله ی شاعرانه ی محض نیست

؛ مثلاً همان طور که بیدلو بیان می کند گفتار دیگری از آن ممکن است چنین باشد:


4) چشمان خمار گاو های سپید میان علف ها ... آنچه در این مورد و گفتار های مشابه دیگر جالب توجه است این است که جمله ی 4 بر

 

خلاف جمله ی 3 به دینامیک خاص درونی و یا گفتار های درون گرایی خاص اشاره نمی کند؛ از این جا متوجه تشابه میان نومینالیسم در

 

هنر و ادبیات و نومینالیسم سنتی مربوط به کلیات می شویم ؛ یعنی مشابهت بین جملات 3 و 4 و دو جمله ی زیر را درک می کنیم:


5) چنان مرغان شکاری که از آشیان پریده باشند .


6) مرغان شکاری که از آشیان پریده باشند.


جمله ی 6 مانند جمله 4 غالباً گفتاری تلقی شده که بر خلاف جمله ی 5 به طرز شاعرانه تری هرگونه ارجاعی را غیر از اشاره و ارجاع

 

به درون گرایی جزیی انکار می کند. بنابراین هر دو جمله 4 و 6 این اعتقاد را توجیه می کنند که لازم نیست چیزی غیر از جزییات،

 

موجود فرض شود.اگر به قول کوایین ، وجود داشتن به معنای ارزش داشتن یک متغیر است ، آنگاه 4 و 6 به لحاظ هستی شناختی به

 

گونه ای متفاوت از جملات 3 و 5 فرض می شوند.


آیا نومینالیست هایی مانند پارناسین ها باید از تشابه میان جمله ی 3 و گفتار شاعرانه تر آن در جمله ی 4 ، و نیز از تشابه میان جمله ی

 

5 و گفتار هنرمندانه تر آن در جمله 6 خشنود باشند ؟ آیا گفتار هایی از این قبیل ، اگر به نحوی سیستماتیک و جامع بیان شوند ، برای

 

نومینالسیم سنتی یا ادبی و هنری توفیقی به همراه خواهند داشت ؟


برای پاسخ به این سوال فقط باید این مشابهت را بیشتر گسترش دهیم تا دریابیم آیا ممکن است همان مشکلات خاصی که برای نومینالیسم

 

سنتی مطرح بود، برای نومینالیسم ادبی هم طرح شود؛ برای مثال جملات شاعرانه ی زیر را ملاحظه کنید:


7) هر شبی به امید فردای پر افتخار


8) دریای لاجوردی و درخشان استوایی


9) ستارگان تازه ای را که از اعماق اقیانوس ...


شخص نومینالیست این جملات را چگونه بازسازی می کند ؟ اشکالاتی که بلافاصله به ذهن خطور می کند از قبیل شباهت میان جملات

 

3 و 5 ، و یا شباهت میان گفتار های مقبول نومینالیتی آن ها در 4 و 6 نیست . بلکه شباهت میان جملات 7 و مثلاً جمله ی زیر (جمله ی

 

10) است که به ذهن متبادر می شود:


10) خورشید با کلمات جزیل با تو سخن می گوید.


یا شباهت میان جمله ی 9 و مثلاً این جمله: 11) در شعله ی قهارش جاودانه فرو شو .


اشکالات سُرایش جملات 10 و 11 بر اساس نگرش نومینالیستی مشهود است و دست کم تا کنون غیر قابل حل بوده است و با فرض

 

شباهت مزبور، چنین اشکالاتی با توجه به جملات 7 و 9 آینده ی خوبی را برای نومینالیسم پیشبینی نمی کند؛ برای مثال جمله ی :


12)از « پالوس » و «موگر» ناخدایان و مردان کهنه کار ، که فقط به افراد و اوصاف ظاهری اشاره می کند ( و نه اوصاف درونی) نمی

 

تواند معادل جمله ی 10 باشد؛ زیرا جمله ی 12 صادق نیست ، و جمله ی 10 صادق است(همواره ممکن نیست و در واقع خیلی هم

 

محتمل نیست که ناخدایان مردان کهنه کار باشند تا ...) همچنین ممکن است ابتدا تصور شود که جمله ی 11 می تواند معادل جمله ی

 

13 باشد که مقبول نگرش نومینالیستی است .


13)دریای لاجوردی و درخشان استوایی . اما اگر 11 معادل با 13 باشد، آن گاه مطمئناً :


14) بر خلاف شوپن هاور ،این بیمار بی رحم سرفه ای ، زندگی کردن و کیف کردن از هوای مطبوع به نظر ما بسیار شیرین است.

 

معادل است با :


15)دلمان برای کانت لک نزده است ، آرمان تکراری او چنگی به دل ما نمی زند.


اما چون 14 که صادق است ، حتی مستلزم 15 که کاذب است ، نیست ، این دو را نمی توان معادل دانست و لذا ممکن نیست که 11 هم

 

معادل با 13 باشد؛ بنابراین هر چند جمله ی 4 ممکن است از دیدگاه نومینالیستیگفتار مقبولی از جمله ی 3 باشد،همان طور که جمله ی

 

6 ممکن است از دیدگاه نومینالیستی گفتار مقبولی از جمله ی 5 به حساب آید، در آن صورت اگر تمثیل ما درست باشد، صوری کردن

 

(شاعرانه ی محض) جملاتی از قبیل 7 ، 8 و 9 دست کم به اندازه ی صوری کردن جملاتی نظیر 10 و 11 دشوار خواهد بود. با این

 

همه ظاهراً جملات 7 ، 8 و 9 مانند 10 و 11 به آسانی قابل تحویل به گفتار های درون گرایی جزیی نیست. می توان جمله ی 9 را با

 

گفتاری به جمله ی زیر صوری کرد:


16) آسمان شب ، آغوشش را ، به روی ستارگانی که ، رانده شده از ، اعماق اقیانوس... هستند ؛ باز کرده است. اما اگر جمله ی 9 معادل

 

جمله ی 16 است، آنگاه مطمئناً جمله ی :


17) و در میان بوی خوش صنوبر ها که بر این محوطه سایه انداخته اند . ما خرگوش های کوچکیم که روی دُم کوچکمان نشسته ایم. با

 

جمله ی 18 معادل خواهد بود:


18) همچون خرگوش های کوچک میان سایه ی صنوبر های خوش بو...


اما چون جمله ی 17 که صادق است ، حتی مستلزم 18 که کاذب است نیست ، این دو نمی توانند معادل باشند؛ بنابر این جمله ی 9 نمی

 

تواند معادل با 16 باشد.


می توان گفت که ظاهراً صوری کردن جملات ادبی به طور کلی آسان تر از جملات سنتی نیست و بنابراین شاید اصلاً نتوان آن ها را

 

صوری کرد. با این حال حتی اگر ثابت شود که آثاری مانند یک اثر پارناسین امکان تحقق دارد؛ به این معنا که می تواند برای هر جمله

 

ای از این قبیل ، گفتار مقبولی از نظر گاه نومینالیسم ارائه دهد ، باز به یک معنا می توان ادعا کرد که این مطلب در این مورد تعیین

 

کننده نخواهد بود. سر انجام همان گونه که بیدلو اشاره می کند جمله ای مانند جمله :


19) آسمان برادر تنی زمین است. ممکن است کاملاً معادل جمله ی 20 به نظر آید:


20) زمین غرق محبت های برادرانه ی آسمان شد. که در جمله ی 19 اشاره ای به درون گرایی محبت نمی شود. با این حال هیچ کس

 

نباید فکر کند که جمله ی 19 زمینه ی مناسبی برای عدم اعتقاد به وجود محبت درونی است.


روش های نومینالیسم را باید فقط به عنوان شرط لازم برای تمسک به آیین ( هنر برای هنر) در نظر گرفت و نه به عنوان شرط کافی.


در پست آینده گزینه ی رئالیستی را از این منظرگاه مورد بررسی قرار خواهیم داد.


با تشکر از حوصله ای که جهت خواندن ایم مقاله به خرج دادید.


در پناه حق


یا مولا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |