تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج

«هو اللطیف»

 

به مهمانی خدا می رویم

 

سلام صاحب خانه

 

سفر و پاییز و برگ های زیبای الوان بانیان وصلی دوباره اند. برخیز که هنگام زاری نیست، گاه رفتن

به جست و جوی معشوق زمان خرسندی و لبخند های جاودانه است. برخیز که در عشق مسکن

گزیدن ارزشمندترین است، مگر همین عشق نبود که اول بار در دل تو لانه ساخت. پس آن

دست های گره شده، آن دویدن ها و شادی ها قطعاً سر انجام تلخی نخواهد داشت، ترانه هایی

را که زمزمه می کردی به یاد داری؟« تو که گفتی اگر به آتشم کشی اگر به... من تو را رها

نمی کنم» میزان عشق چشمانم را با ترازوی دلبستگی خودت بسنج، تو این سان که با استحکام

ایمان خود مومن هستی و وفای به عهد را می شناسی ، اصلاً نگران دلت نباش؛ نمی دانی به

کجا خواهی رفت، نمی دانی مهمانی است یا بزم عارفانه ی ملائک آسمانی. عشق را بی ریا و

بی تخلف ستایش نما. یعنی همین گونه که دلت رنگ آب است و مهربان هستی. اصلاً آیا عشق

همان سرچشمه ای نیست که مقربان خدا از آن می نوشند؟ همان آیینه ای که هیچ گاه دروغ

نمی گوید دل  توست و همان خورشیدی که غروب ندارد، عشق است؛ پس ای معشوق گریز پا

خودت بر گرد.

 

« مذهب عاشق ز مذهب ها جداست            عاشقان را ملت و مذهب خداست»

 

پس دانستیم که دلیلی برای جدایی وجود ندارد، حالا می توانی راهی شوی آهسته آهسته تا...

 

 

ترانه ای یادگار دوران نوجوانی ام...

 

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

 

توی تنهایی شب خستگی نشسته بود

 

یه گلی به نام ناز که بودش همه نیاز

 

با خدای خود می گفت درد و دل یه دنیا راز

 

ای خدا دلمو نگا که گرفته بد جوری

 

لحظه های تلخ من میگذرن همین جوری

 

روزا رو آه می کشم شبامم همش غمه

 

خدایا جواب می خوام کمکم کنم این دفه

 

گاهی بارون چشاش میون نوشته هاش

 

می چکید دوون دوون مث یه جوی روون

 

گیسواش رنگ طلا  واسه اون سیاهیا

 

کرده بود چراغونی جشن گرم ناله ها

 

تو نگاش طعم عسل لباشم پُر از غزل

 

می دونست تنها شده از همیشه تا ازل

 

حس نرمی ی تنش  با طنین ماتمش

 

یخ می زد یواش یواش خالی از داغ صداش

 

نازنین تر از یه خواب توی آغوش سراب

 

شبنم خاطره هاش موج می شد از توی آب

 

نازی باز ادامه داد شعر می گفت گریه می داد

 

خدایا یادت می آد تو به من گفتی یه بار

 

خنده هاتو قدر بدون یا بارون بشو ببار

 

حالا من یه عالمه ابرمو پُر از صدا

 

دوس دارم گریه کنم با یه آواز یه دعا

 

قصه ی سایه شدن ساغرانه دل شدن

 

نوبت مهربونی رنگ آسمون شدن

 

خدایا یادم بیار که چطور دریا بودم

 

حالا بغض تو قلبمه چی شدش خطا شدم

 

 

 

 

 

« یا مولا علی»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |