تبليغاتX
disturbed mind of gnostic
ذهن آشفته ئ عارف_ اللهم عجل لولیک الفرج

سلام وبلاگ ولایت نور با موضوع چگونه خدا را تصور کنیم به روز است. در این وبلاگ هم منتظر نظراتتان هستم. یا علی

 

به نام خالق هفت رنگ پاییز

 

بعضی وقت ها پیر می شوم و در دل خاک فرو می روم؛ اما تو از من و دل بی تفاوت می گذری. غبار می شوم، می نشینم رو نگاه دستان، اما دریغ که تو حتی از این گرد و غبار هم بی خبری. می روم و با باد در دشت ها همراه می شوم، هی می روم و می تازم تا اوج ، تا جایی که تنها نقطه ای سپید از من و دل می بینی؛ همان پاره ابری که روحم در آن رها شد. آن وقت است که می بارم مثل سپیدی برف بر تن خاکی دشت تا از غصه هایش جدا شود. گاهی مثل نور نوازش از لابه لای برگ های بی قراری می گریزم و می روم به احساسی که در شب زنده داری دارم؛ حتی گاهی شب ها با ماه ، این شاعر تنهایی همنوا می شوم و می خوانم ، از ترانه های مهتاب برای برکه های خوابیده . حتی گاهی مثل ماهی ، عریان درون رودخانه ها ، با دل شنا می کنم و تا عمق آرزو هایم – دریا- می روم. حتی گاهی هم مثل نوای مرغ شب می خوانم، تو هم مرا می شنوی، همان نغمه ای که آشناست:

 

پاییز از توی باغا تُن تُن داره رد میشه

پشت سرش رو هم اون حتا نگا نمیندازه

می ترسه دل ببنده به این همه رنگ قشنگ

پاگیر بشه نتونه راه رفتن بسازه

واسه همینه پاییز همیشه تازه مونده

بوی کهنه نداره کهنگی رو پوسونده

میونه این زردا و سرخای ناز نارنجی

چشات می خوان گم بشن تا از اونا نرنجی

الان توی کوچه باغ غوغایی بر پا شده

باطن هر درختش حالاس که پیدا شده

چی پچ پچ کرده پاییز تو گوش این درختا

که این جوری می ریزن وصله های تنا رو

آدم دلش تاب نداره رو این برگای خوشگل

پا بزاره، بشکونه، نازکای دلا رو

خط میندازه رو آدم خش خش دردِ برگا

شکستنِ نگاشون زیر آوارِ فردا

اما انگار درختا خیالی نیس براشون

انگار که جنگلی برگ از دوشِشون برداشتن

سبک شدن دوباره مث خود خودشون

مث وقتی شکوفه رو شاخه ها می کاشتن

وقتی میری تو بحرِ ، درختای برهنه

سیر نمی شی از دیدنِ این شاخه های کهنه

مثِ یه باغ می مونه تو عالم رویایی

کنار ساحلی سبز با موجای دریایی

قدم زنون که میری تو هر گوشه ی این باغ

می گی که کاش گم بشم یادم بره خونم کجاس

اسمم چیه؟، کجایی ام؟ مال ِ کدوم محلم؟

پنجره ی خیالم ، چرا به روی فرداس

وقتی که گم میشی تو ، تموم باغ پاییز

می خوای که پاک بشی از ، هر چی که رنگ تو دنیاس

برگاتو هم بریزی و سبک بشی دوباره

تو عالم برگ ریزون که بهترینِ رویاس

 

***********************

این روزای مه گرفته دلا غمگینن و خسته

توی این همه هیاهو، گریه بی صدا شکسته

توی دلهای پریشون ابرای ماتم نشستن

هر طرف که پا می زاری می بینی راهتو بستن

یه نگا به راه رفته، روبه رو راه نرفته

باد پاییزی و حسرت آرزو ها رو گرفته

آدما اسیر و زارن چیزِ تازه ای ندارن

تو حریم پاک رویا نمی خوان که پا بزارن

تو گذر گاه زمونه همه چی دست خزونه

رنگ پاکی و صداقت رنگیه که نمی مونه

سردی ی برف زمستون می شینه رو تن زارم

منِ خسته بی تحمل که ببارم یا نبارم

 

پایان

 

یا مولانا علی«ع»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط ناصر آسیابانی  |